فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 19 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 22 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

تقدیم با عشق به خواهر عزیزم خاله ریزه مهربونمون

خواهر کوچولوی عزیز و مهربانم😍 می‌خواهم برایت از دنیایی بگویم که هر روز با حضور تو روشن می‌شود، حتی وقتی آن سر دنیایی و هزاران کیلومتر با ما فاصله داری. تو همیشه فرشته‌ای بودی با قلبی بزرگ و مهربان، که با خنده‌های شیرین و روحیه‌ی دوست‌داشتنی‌ات، دل ما را روشن کردی و به ما آموختی عشق واقعی یعنی چه. تارا جان، مسیرت پر از تلاش، پشتکار و امید بوده است. تو با اراده‌ای محکم و اعتماد به نفس و هوشی سرشار که مختص خودت هست، با تلاش و کوششی وصف نشدنی به بهترین رشته و دانشگاه رسیدی و از دوران دانشگاه تا امروز، همیشه روی پای خودت ایستادی. هر گامی که برداشتی، نشان از قدرت و استقامتت داشت و هر شکست، تنها یا...
13 آبان 1404

«با عشق پختم 💛 ماهی چنگو با عطر کره و لیمو 😋دفترچه‌ی دستپخت من»

 به پیشنهاد خاله صفو جان تصمیم گرفتم هر موقع تونستم از آشپزی هام و دستورات آشپزیم اینجا بنویسم تا بمونه به یادگار و میراثی ابدی بشه از عشق و عطر خونه 😇 خب بریم که به امید خدا شروع کنیم😋😍 من یه خانم شاغلم با دو تا دختر قشنگ که از بچگی عاشق آشپزی بودم. آشپزی برای من هیچ‌وقت فقط یه کار روزمره یا راهی برای رفع گرسنگی نبوده. هر بار که دست به کار می‌شم، حس می‌کنم دارم یه تکه عشق، آرامش و یادِ خونه رو تو غذا می‌ذارم. حتی با تمام شلوغی‌ها و مشغله‌های کاری، همیشه برام مهم بوده که غذاهایم طعم صمیمیت بده، نه فقط ادویه. شاید راز خاصی در کار نباشه — فقط چاشنی عشقه که هیچ ادویه‌ای جاشو نمی...
12 آبان 1404

روزمرگی

سلام بر همگی چهارشنبه هفته قبلی زهرا جان نوبت دکتر داشت دایی حاجی زنگ زد که اگه کاری دارین یا میخواین بیاین جا داریم و این شد که من مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم خونه. تند تند آماده شدیم و ساعت 3 با دایی اینا راه افتادیم سمت شیراز. رادین عمه بغل من نشست و شماها هم تا مقصد یه ریز حرف زدین و تعریف کردین...نزدیک شیراز زنگ زدم به گوشی آقا و آنا و خاله صدیق هیچکدوم جواب ندادن...زنگ زدم خاله صفو. انگار بهش الهام شده باشه فوری گفت مستقیم بیاین خونه.🙂 گفتم باشه داریم میایم منو حاجی با بچه ها😂. بعد خاله صدیق خودش زنگ زد و گفت با بابا اینا اومدیم سمت خان زنیان گردش و شب برمیگردیم. گفتم ما اومدیم خونه صفو جون دیگه و حاجی باید زهرا گلی ببره دکتر...
11 آبان 1404

هفته ای گذشت

چهارشنبه شب هفته قبل یعنی 30 مهر ماه، بعد از مدت ها دعوت بودیم به یه عروسی...عروسی آقا هادی نوه دایی آقا جون و آنا که تو کازرون بود. و از اون جایی که خیلی وقت بود مراسم عقد و عروسی نرفته بودیم گفتیم هر جوری هست بخاطر بچه ها هم که شده باید بریم😍 عروسی خیلی جالبی بود و حسابی خوش گذشت...یه عروسی کاملا ایرانی اسلامی که خبری از بزن و بکوب معمول و رقص و ...نبود ولی تا دلت بخواد جالب بود و شاد با برنامه های متنوع...راستش اولین بار بود یه عروسی با این سبک رفتیم و در نوع خودش خیلی جالب بود و اتفاقا کلی هم خوش گذشت به همه...با خودم گفتم چقدر خوب کاش همه عروسی ها و مراسمات همینقدر شاد بودن و بدور از گناه😇 خواننده خانم داشت که با گروهش از تهران ...
6 آبان 1404